تبليغاتX
☆سرنوشت☆

☆سرنوشت☆

کاش می شد سرنوشت را از سرنوشت

سرتاپاي خودم راکه خلاصه ميکنم ميشوم قد يک کف دست خاک که ممکن بود يک تکه آجر باشد توي ديوار يک خانه، يا يک سنگ روي شانه يک کوه، يا مشتي سنگريزه ته ته يک اقيانوس، يا حتي خاک

همين گلدان پشت پنجره .

يک کف دست خاک ممکن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد وتا هميشه خاک باقي بماند، فقط خاک. اما حالا يک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته ياشد، يک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغيير کند .

واي خداي بزرگ من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم که توي دست هاي خدا ورز داده شده ام وخدا ازنفسش در آن دميده، من آن خاک قيمتي ام حالا مي فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسادت ميکردند اما اگر اين خاک، اين خاک برگزيده، خاکي که اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاکي که نورچشمي وعزيز دردانه خداست، اگر همينطور خاک باقي بماند، اگر آن آخر که قراراست برگردد و خود  را تحويل خدا بدهد، سرش را پايين بندازد وبگويد: اي کاش خاک بودم.

يعني اينکه حتي نتوانستم خاک باشم چه برسد به آدم !!

خاك

يعني اينکه . . . ....... اي خدا آن روز را نياور !!

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 18:50 توسط اسماعیل| |

میرم از شهر تو با یه کوله بار  از خاطره

دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره

می گذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم

توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاد دلی که به تو ندادم

راه میوفتم بی هدف مقصد راهو نمی دونم

کاش می شد آروم بگیرم ولی افسوس نمی تونم

نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من

من یه قصه ام که جدایی شده فصل آخر من

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاد دلی که به تو ندادم...

                                                      سیاوش قمیشی

البته  با یه تغییر کوچولو

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:18 توسط اسماعیل| |