تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت

کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت

 

سلام ممنون از شمایی که در پست قبلی به من لطف کردید بازم منتظر گلباران کردن شما هستم

 

******************************

چهار شمع بودند كه به آرامي مي‌سوختند . سكوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود كه به وضوح مي‌شد صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد.شمع اول گفت: من "آرامش" هستم...! هيچ كس نمي‌تواند از نور من محافظت كند. به هرحال فكر ميكنم بايد بروم. چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نمي‌بينم... رفته رفته شعله‌اش كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت و خاموش شد. شمع دوم گفت: من "ايمان" هستم. گمان نكنم تا مدت زيادي بمانم، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم. تا صحبتهايش تمام شد، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را هم خاموش كرد. شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد: من "عشق" هستم . ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ديگر كسي به من اهميت نمي‌دهد و مردم قدر مرا نمي‌دانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديك‌تر است، بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد، نورش كاملاً از بين رفت و مانند شمع‌هاي قبلي خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش ديد، با گريه و اندوه زيادي گفت: اي شمع‌ها ! چرا شعله‌تان خاموش شد؟ شما بايد  تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني كنيد. در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت: نترس، تا وقتي كه من هستم مي‌توانم آن سه شمع را روشن كنم و هميشه پر نور نگه‌شان دارم زيرا من "اميد" هستم. كودك با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله ي اميد، آرامش، ايمان و عشق را روشن كرد.

 

 

******************************

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:40 توسط اسماعیل| |

 

سلام خدمت تمام دوستای گلم ممنون از شما که با نظراتتون این وبلاگ رو زنده نگه می دارید

 

 

بنویس تا ...

پسرم گریه نکن چوب فلک رو می شکنم

من مثه معلمت مشقاتو خط نمی زنم

دفتر تازه بیار مشقای من جریمه نیست

مشق شب رو پاره کن مشق طلوع رو بنویس

رنگ روزگار نباش یه دست صدا داره هنوز

بودن دایره ، نقطه پرگاره هنوز

وقتی دریا میگه  نه تو قطره باش بگو بله

دسته ی تیغ تبر چوب درخت جنگله

هیچ کس سرور من نیست اینو صد بار بنویس

سایه ای رو سر من نیست اینو صد بار بنویس

بنویس جای کبوتر روی ابراست نه تو چاه

بنویس تا بشکنه طلسم این تخته سیاه

******************************

دخترک گل فروش

پشت این چراغ قرمز دختری گل میفروشه

وقتی چراغ سبز میشه میره وای میسته یه گوشه

دسته میکنه گلاشو دوباره میاد خیابون

میدوه اینور و اونور تو ماشینای فراون

میگه گل ، گل دارم آقای گلای تازه و زیبا

بخرید چند تایی مونده قیمت جونمه آقا

ای خدا این واسم خیلی گرونه

کسی درد دخترک رو از رو چشماش نمیخونه

آسمونه چشماش ابری ولی اون همش میخنده

همیشه یه بغض سنگین راه حرفاشو میبنده 

 

******************************

پرنده های قفسی

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی

عمرشون و بی هم نفس کِز میکنن کنج قفس

نمیدونن سفرچیه ؟ عاشق دربه در کیه

هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه

یه عمره بی حبیبن با آسمون غریبن

این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن

چه میدونن به چی میگن ستاره

چه میدونن دنیا کی ها بهاره

چه میدونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون 

چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره

قفس به این بزرگی کاش که پرنده بودم

مهم نبود پریدن ولی برنده بودم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:22 توسط اسماعیل| |