سرنوشت
کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت
ای سراپا همه خوبی،تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت، همه جا، من به هر حال که باشم ، به تو می اندیشم تو بدان این را، نه تنها تو بدان تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من به فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر،تو ببند، تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من، تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت
21:30 توسط اسماعیل| |


