تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت

کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت

 

نمی خوای شروع کنی؟

نگران چی هستی؟

توکل کن به اون لطیف بزرگ وبا اطمینان کامل حرکت کن.

ومثل اون کوهنورد تنها نباش که یک روز توسرما وبرف زمستون

به سراغ کوه بلند رفت تا ازش بالا بره.

اخه اون بین راه در تاریکی شب  لیز خورد وبه پایین پرتاب شد ولی ناگهان طناب دور کمرش محکم شدوبین

زمین واسمون معلق موند و با همه ی توان فریاد زد :

((خدایا کمکم کن))

واز اسمون صدایی شنید که :      ((از من چه می خواهی؟))

گفت : ((نجاتم بده))

صدا پرسید :((باور داری میتونم نجاتت بدم))

گفت : ((البته که باور دارم.))

صدا پاسخ داد :((پس طناب رو پاره کن وبه من تکیه کن  اطمینان داشته باش مراقبت هستم.))

مرد لحظه ای با خود اندیشید     ولی به جای پاره کردن طناب    محکم و دو دستی چسبید به اون.

چند روز بعد مردم کوهنوردی رو پیدا کردند که بدنش از طنابی اویزان بود وبه دلیل سرما زدگی مرده بود  در

حالی که فقط یک متر تا زمین فاصله داشت.

اره عزیز دلم   تو همه مراحل زندگی به کسی توکل کن وتکیه کن که مراقبت باشه.

کسی که از همیشه در دسترس باشه   همه جا جواب بده وقدرت پشتیبانی از تو رو داشته باشه

و اطمینان واعتماد داشته باش که اون به طور حتم حمایتت میکنه.

پس بیا همت کنیم و بی دغدغه شروع کنیم.

اخه یک بزرگ مهربون هست که بتونیم بهش دلگرم باشیم.

نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:24 توسط اسماعیل| |