سرنوشت
کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت
برگها را دوست دارم . صدای خش خش بی وقفه شان در زیر پای عابرانی که بدون مقصد پیش می روند . برگهایی که از بالا بر وجود ما پایین آمده و اینگونه اظهار وجود می کنند ، غافل از اینکه ما سرگرم دغدغه هایمان آنها را نادیده می گیریم . برگهایی که در فصل خزان سردی ، غریبی و زیبایی خود را به تصویر می کشند . حتی برای بستن کوله بار خود با مردم وداع می کنند . این برگها به کجا می روند ؟ مقصدشان کجا باشد ؟ اصلا برای چه می روند ؟ آیا عمرشان به پایان رسیده ؟ نمی دانم ؟!! راستی که چقدر بی صدا می آیند و با هزار فریاد به رفتنشان اعتراض می کنند . زمانیکه در بهار می آیند مردم با شادی آمدنشان را تبریک می گویند و اما زمانیکه می روند مردم بی اعتنا به وجودشان آنها را لگد مال کرده و به زندگیشان خاتمه می دهند و برگها هراسان از صدای فریاد همنوعانشان در زیر پای عابران به انتظار مرگ خود می نشینند . مرگی که به دست ما رقم می خورد . و این انصاف نیست ... عکس زیر هم تقدیم به شما 


