تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت

کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت

برگها

برگها را دوست دارم . صدای خش خش بی وقفه شان در زیر پای عابرانی که بدون مقصد پیش می روند . برگهایی که از بالا بر وجود ما پایین آمده و اینگونه اظهار وجود می کنند ، غافل از اینکه ما سرگرم دغدغه هایمان آنها را نادیده می گیریم . برگهایی که در فصل خزان سردی ، غریبی و زیبایی خود را به تصویر می کشند . حتی برای بستن کوله بار خود با مردم وداع می کنند . این برگها به کجا می روند ؟ مقصدشان کجا باشد ؟ اصلا برای چه می روند ؟ آیا عمرشان به پایان رسیده  ؟ نمی دانم ؟!! راستی که چقدر بی صدا می آیند و با هزار فریاد به رفتنشان اعتراض می کنند . زمانیکه در بهار می آیند مردم با شادی آمدنشان را تبریک می گویند و اما زمانیکه می روند مردم بی اعتنا به وجودشان آنها را لگد مال کرده و به زندگیشان خاتمه می دهند و برگها هراسان از صدای فریاد همنوعانشان در زیر پای عابران به انتظار مرگ خود می نشینند .

مرگی که به دست ما رقم می خورد . و این انصاف نیست ...

 

عکس زیر هم تقدیم به شما

نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:48 توسط اسماعیل| |